چنانت دوست میدارم که از جان بیش میدارم
چو عهد مهر بشکستی زغم بگسست سامانم
خدا را ساقیا امشب پیاله پیش ار هردم
که من از هجر ان دلبر سر اندر پا پریشانم
چه بودی گر دمی یارب به لعلش عقده بگشایم
بدین سودایه خاطر رفت هر چه مشکل اسانم
چو فرهاد ار کشد عشقم عجب نبود که با جانم
ببستم عهد که کز هجرت به تیشه داد بستانم
من ان راز سحرگاهی اگر بر خلق بگشایم
هزاران کشته میبینی به صحرا و بیابانم
سوگ سرود یی در هجر زود هنگام یکی از دوستانم . پنجم تیرماه هشتادو هفت خورشیدی بندر بوشهر
راه نیست
این خجسته است رهروان میان خود
بهار بارور بنا کنند
این بشارت ماست سبز میشویم بر دخیل حسرت کسان
بر در و سلاح و راه
سبز میشویم در سپیده وعدگاه
اجتماع دستها
این بشارت شریف ماست
در این دم ارام خواب رفته
ویران.
و باد پراکند بوی تنش را میان خزر
ای سبز گونه ردای شمالی ام
جنگل اینک کدام باد بوی تنش را میارد از میانه اندوه گیسوان پریشانت
که شهر بگونه ما در خون سرخ نشسته
اه ای دو چشم فروزان
در رود مهربان کلامت جاریست هزاران هزار پرنده
بی تو کبوتریم بی پر پرواز
جای همه شما دوستان خالی نهار خورش سبزی از یه طرف که من دوست ندارم قلیه ماهی که عاشقشم از یه طرف هوش از سر میبرد
هرچی میخوردیم انگار هیچی نه خورده بودیم باد خنکی از طرف دریا می وزید که روح رو نوازش میداد
به از چرته نیم ساعته هندونه مونده از شب یلدا برق از چشا میپروند و اثری از خواب تو چهره نمیزاشت وسایلا رو جم کردیم حرکت کردیم به خونه رسیدم ناگهان رفتم یه راست سراغ کامپیوتر بعد تاریخو نگاه کردم دیدم نیمه بهمن گذشته و چهارده روز از تاریخ تولدم گذشته حالا متوجه متوجه شدم یه سال دیگه از عمرم گذشته و سال نو رسیده
واقعا نوبرشه تا حالا دیدین
خنده داره اما مضحک
واقعیت که گفتم مسخره نکنین
یادم رفته دیگه
این مردمی را که هر صبح و هر شام
در جهان رو به خانه تو دارند
رو به خانه تو میزیند
و رو به خانه تو میمیرند
این مردمی را که گرد خانه ابراهیم تو طواف میکنند
قربانی جهل شرک و دربند جور نمرود مپسند
ای چراغ را ای کشتی نجات ای خونی که از ان نقطه صحرا
می جوشی و می شکفی و می شکوفانی و بر نسل ها میگذر و هر بزر
شایسته حیات را می شکوفانی و به باغ بر می رسانی
و کالبد فسرده عصری را گرم میکنی و بدان حیات می بخشی
ایمان ما
تاریخ فردای ما
کالید زمان ما
به تو و خون تو محتاج است
با غرشش تا عرش
دشنه دژخیمان نتوان هرگز از پشت
کاری افتد . تن تو دنیایی از چشم است
تن تو جنگل بیداریهاست همچنان پا بر جاست ندارت قدرت
خواب را خاک کند در چشمت
تن تو ان حرف نایاب است کز زبان پسر جنگل عیاری ها
در مصاف نان و تیغه شمشیر . میان سبز .
خیمه میبست برای شفق فرداها
تن تو یک شهر شمع اجین که گل زخمش
نه که شادیبخش دست ان همسایه هاست
که برای پسرش جشنی بر پا دارد
گل زخم تو ویرانگر این شادهاست
تن تو سلسله البرز است
اولین برف سال بر کوه پلکت
خواب یک رود ویرانگر را میبیند
در بهار هر سال
دشنه دژخیمان نتوان هرگز کاری افتد از پشت
تن تو دنیایی از چشم هاست
به هم امیختند یکی از دیار سبز یکی از دیارابی ارام دو دیگر از دیارگل و بلبل یکی از دیار سپاهان من از دیار شرجیهای شبانگاهی به دمبال ان شادی هامان اغاز شد ....
اکنون در میان کتاب قطور تنهایم تنها تو را میجویم نیمه جدا افتاده من بی وفایی ؟ می بینی در کیش ما همیشه باید عاشق بسوزد و معشوق او را به نسیمی از خود دل شاد نگرداند
انچنان غرق در جوانی و عاشق کشی میشوی که چشمان خیره به در ما را نمی بینی دل سبز و چشمانت زولال باد هر گاه به صفا و پاکی تو می اندیشم سبزی بهار و زولالی اب و گرمی خورشید و سرخی ان غروب همیشگی را به یاد میاورم دلت شاد و چشمانت زولال باد



